سردار زارعی هنگام عبادت به همراه sixتن از دیگر عبادت کنندگان
رقص عربی پاریس هیلتون در استانبول ترکیه واقعا که من در استعداد هنرنمائیش موندم.
عدالت در جمهوری اسلامی، مخصوصا در سنگسار+قطع انگشتان+در آوردن چشم از حدقه.
آیت الله خمینی در سخنرانی خودشون فرمودند که دلخوش نباشید که آب وبرق را مجانی میکنیم، برایتان مسکن می سازیم ،ایشون فرمودند که معنویات شما را،روحیات شما را عظمت می دهیم و شما را به مقام انسانیت می رسانیم.خوب دوستان توجه می کنید که ایشون از همان ابتدا به پدارن و مادران فرمودند که با امدن حکومت اسلامیشان به وضعیت معیشتی مردم توجهی ندارندو هدفشان عظمت معنویات وروحیات آنهاست،من نمی دانم در 57 آن نسل انقلابیون چگونه شنیدند که جناب خمینی فرمودند که ما برای شما آب و برق را مجانی می کنیم.![]()
خوب به لطف این حکومت، روح و مخصوصا معنویات ملت ما بسیار بسیار عظمت یافته و همه از دم به مقام والای حیوانیت که هیچ انسانیت هم رسیدندو من می ترسم که تا چند وقت دیگر عظمتش به آمریکا . اروپا ودیگر مناطق کافر نشین دنیاهم برسد.
--------------------------------------------------------------------
فیلم گیرت وایلرز نماینده مجلس هلند در مورد قرآن این فیلم که با نام ((فتنه)) است 15دقیقه و با زیر نویس فارسی هم می باشد،بسیاری از مسلمانان جهان که تا دیروز(مخصوصا هموطنان مسلمان ما)از اسلام فقط نامش را یدک می کشیدند،به خاطر پخش این فیلم اعتراض خود را به هر صورت که می توانستند اعلام داشتند،از شاشیدن به روی دیوار گرفته تا تهدید به مرگ و ...
باری...
قضاوت با خودتان است.
دوستاااان
سال نوتون مبارک![]()
رفت خونشون
روز گذشته که تقریبا قبل از ظهر بود٬یعنی کمی از صبح گذشته بود ولی تا ظهر مانده بود ولی خوب صبح هم نبود پس بنابراین ظهر هم نبود٬در واقع نه صبح بود نه ظهر یه چیزی در مایه ها و جامد های این دو بود ولی باز هم به جان شما هیچ کدام نبود.هنوز به سراغ خر حمالی های عید نرفته بودم تا جانم در بیاید.باری... در خانه به همراه دوتن از سیب زمینی ها نشسته بودیم و مشغول تماشای tvبودیم
که ناگهان صدای ویزی ویزی گوش هایمان را نوازید. ابتدا گمانمان برد که شاید طبق معمول همیشگی در دنیای توهمات به سر می بریم
اما هنگامی رادار های سیب زمینی ها هم علائم وجود چنین صدائی را تشخیص دادند
فهمیدیم آچنان هم در دنیای توهمات به سر نمی بریم باری...بعد از آن ابتدای نخست در یک ابتدای دیگر گمانمان برد که کار حشرات موذی و جاسوس جهان خواران است (همان پشه و مگس خودمان البته نه از آن نوعش که بر روی گه می نشینند)بنا براین بر آن شدیم که صدای ویز ویزیوشان را با مگس کش ببریم
(فقط صدای ویز ویز حشرات را. دوستان نکند فکرتان از مسیر خارج شود و به آن یکی بریدن بیندیشیدآن بریدن ابزار دیگری می خواهد) هر چه در زمین آسمان به دنبالشان گشتیم اثری از آنها نیافتیم
پس بر آن تر شدیم تا حساسیت رادار را بالا تر ببریم.این بار به ذهنمان خطورکرد، نکند چون گل و بلبل هائی
چون ما در این دشت وزییییییییییییییییییییین سکونت دارند،زنبورانی به دور ما جمع شده اند و قصدنوشیدن شیره جانمان را دارند
،اما به پیشنهاد من کمی بیش تر حساسیت رادار بالا بردیم و متوجه شدیم،اگر زنگ در خانه تان به مثال حشرات باشد و اگر آنکه پشت در است از سیریش آنورتر باشد ممکن است تا 24 ساعت گوشتان از مسیر شنوائیش منحرف شود و چون عاشق پیشگان هر آنچه را که گوش مبارک می شنود به صورت ویز ویز دریافت کند،طبق معمول تنها داوطلبی که در خانه حاضر است در باز کند بهناز است و بس. به سوی در روانه شدیم:
- کیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- خانومم میشه یه لحظه تشریف بیاری دم در؟؟؟
- بله حتما
-فکر کردم جائی از یه شخصی سوخته و حتما خبری شده پس به سرعت نور
خودم را رسانیدم به دم در.خانومی در قالب چادر ملی
با یک دسته رسید در جلو ما ایستاده بود و با آن لبخند ژکوندش
به ما گفت:
- سلام خانوم گل، پیشا پیش(یا همان پیش پیشی) سال نو رو بهتون تبریک میگیم، من از طرف انجمن کمک به بیماران سرطانی مزاحمتون میشم،ما برای کمک به بیماران سرطانی پول جمع می کنیم، اگر مایلید می تونین یکی از این رسید هارو پر کنید هر چقدر که تونستید.
- از انجا که دل ما کلا گنجشکیست
دست در جیبمان کردیم اندکی مانی یا پول یا چرک کف دست یا همان کاغذ بی ارزش در جیب سوراخمان موجود بود،بیرون اوردیم نمی دانم با آن جیب سوراخ چگونه د رجیبمان هنوز پابرجا بودند باری... بیخیال مال دنیا شدیم و رسید گرفتیم.در حالی که چون فشفشه در پوست خودم نمی گنجیدم
که بالاخره مفید واقع شدم و یه سودی داشتم وارد خانه شدم،وقتی به سیب زمینی ها در مورد کار خیرم و اینکه چگونه مفید واقع شدم توضیح دادم ، یاد شکمم افتادم که از فرط گشنگی رو به نابودی بود
،از آنجا که در خانه هیچ گونه غذای خانگی یافت نمیشد به همراه سیب زمینی ها تصمیم گرفتیم که از بیرون مرگ موش که اتفاقا امسال هم سالش است سفارش دهیم.از انها در مورد موجودی جیب هایشان پرسیدیم و یادمان افتاد که ...خلاصه یه چیز هائی یادمان افتاد دیگه ...
اینرا بگویم که نتیجه این شد که تنها پول موجود در خانه در همان جیب های سوراخ ما بود که ان هم برای کمک به بیماران سرطانی رفت،ما ماندیم شکم گرسنه و سیب زمینی هائی که رو به سرخ شدن بودند
.سرتان را درد نیاورم خدا بیا مرزد 7 جد همسایه را که حداقل د رخانه اش تخم مرغ داشت(حالا در مرغ بودنش اطمینان ندارم ولی به ما که به اسم تخم مرغ دادو ما هم با همان عنوان کوفیدیم)خلاصه انکه بالاخره چیزکی کوفیدیم.![]()
اما امروز که تقریبا 1 ساعت پیش باشد یعنی زمانی که از ظهر گذشته و از صبح هم گذشته و نه صبح می شود نه ظهر بلکه بعد از ظهر می شود یا نزدیک به همان عصر هم می شود ویا شاید خود عصر باشد.مجدد فضای خانه پر شد ازآوای خوش ویز ویز.طبق معمول هم دربان خانه به سوی دررفت:
- بله ؟؟؟
- سلام خانوم سال نوتون مبارک میشه چند لحظه تشریف بیارید دم در؟؟؟(یه اقاه)
- اوکییییییییییییییییییییی.
اینبار با سرعت لاکپشت به طرف در روانه شدم![]()
-من از طرف انجمن کمک به بیماران سرطانی مزاحمتون میشم و ....
- ولی من همین دیروز پول ناهارمو داد م به یه خانومه که اتفاقا اونم برای کمک به بیماران سرطانی اومده بود.
-خوب احتمالا ایشون از طرف کمک به بیماران سرطانی شمال این منطقه بودن،ما از طرف کمک به بیماران سرطانی جنوب این منطقه هستیم.
عیدی هم که از پاپا جان گرفتیم سپردیم به بیماران سرطانی هر چند که اندک بود ولی خوب یه وقتائی لازم پترس بازی در بیاوریم دیگر.
توجه توجه
توجه
به علت فرا رسیدن نوروز تا اطلاع ثانوی نام کامنت هایمان را از ننه سرما
به عمو نوروز تغییر می دهیم.
یه توجه دیگه:تا چند روز دیگر جشنی در این وبلاگ(همین جوری برای خوشی ،شایدبعدا علتشو گفتم)برگزار خواهد شد
. از تمامی دوستان،آشنایان،ناآشنایان،مخالفین و موافقین و دشمنان(اینجا که بی در وپیکر هست مابقی هم رویش)دعوت به عمل می اید تا در این جشن شرکت کنند.به صرف ماچ و بوسه.![]()


سبز باشیددوستان![]()
![]()
![]()
ـ بله؟
- الووووووووووووووو.... سلام عزیزم چطوری؟ خوبی فدات شم؟ امشب میای دیگه؟؟
-
جانم؟ شما؟
- من نوشینم بابا.میگم امشب مهمونی ۴ شنبه سوری میای دیگه؟؟؟
- نوشین جان حالت خوبه؟؟ گلم من که بابات نیستم. مگه امروز ۴ شنبه سوری؟؟؟آخ...اخ دیدی شرمنده عزیزم من باید سر کار باشم نمی تونم گلم.
- به جون تو اگه نیای نمیگیرم. بابا ول کن پاشو حالا یه خورده بیا پی خوشی.
- از احمدی نژاد کمتری اگه بگیری
. خوب ببین من قرار امروز حقوق بگیرم بعدش بیام بیرون٬اگه این کارو بکنم دیگه حقوقم میره در زمره ی پرندگان.صدای چیه نوشین؟
- حیف که نمیای هیچی بابا بچه ها سور و سات راه انداختن صداشون کل منطقه رو برداشته٬خوش میگذره اگه تونستی حتما بیا.
- نوشین می تونی یه کار دیگه ام بکنیا تو حقوق این ماه منو بده منم بیام اونجا![]()
![]()
- نه بابا حالا همچینم خوش نمی گذره اخه اینم شد کار٬هی برا همدیگه قر بدیم آخر شبم بریم تو محل از رو آتیش بپریم! نه آخه خودت بگو ول کن بابا بچسب به کار و زندگیت ول کن این سوسولبازیارو
-باشه نوشین جان خوش بگذره جای ما رو هم خالی کن.
-باشه حتما ... بییییییییییییییییییب
گوشی را که گذاشتم توجهم به دودی رفت که از زمین بلند میشد٬دقیقتر که نگاه کردم متوجه موجود بیجانی شدم که از خودش دود بیرون میدهد٬ و باز هم دقیق ترتر که نگاه کردم متوجه شدم این موجود بی جان در زمره ی مواد محترقه قرار دارد که به موقعه اش جانش به لبش میرسد و فوران میکند و همچین ها هم بی جان نمیشود.از آنجا که ما کلا ورزشکاریم و هم در ورزش دو و هم فوتبال دستی داریم به سرعت باد دویدیم به سمت این موجود بی جان کم جان سگ جان و آنرا شوتیدیم به سمت بیرون مغازه. گوئی قدرت شوتمان به حدی بود که سر از مغازه روبروئی در اورده بود(شوت چرخشی بود دیگه
) و اینجا بود که ما پی بردیم بهتر بود نقش سوباسا در فوتبالیست ها را به ما میدادند نه به آن پسره مو سیخ سیخی لوس بابا ندیده٬در همین حال ناگهان صدای جیغی از مغازه روبروئی بلند شد ٬ دقت که کردم متوجه شدم این جیغ آن هم از نوع بنفشش فقط می تواند متعلق به پریسا باشد٬ در حالی که رنگش به گچ دیوار مانده بود با همان جیغ دیوار صوت شکن گفت:
- کار کدوم احمق٬ بی شعور ک و ن ی حروم زاده ای بود؟ واقعا که دیگه شورشو در آوردین
- چی شده چرا جیغ جیغ میکنی؟؟؟؟
- یکی از این آشغالا انداخت تو مغازه ما٬ کم بود سکته کنم.
- نگران نباش به این زودیا سکته نمیکنی٬ یکی انداخته بود مغازه ما منم شوت کردم بیرون نمی دونم چی شد سر از مغازه شما درآورد![]()
- پس کار تو بووووووووووووووووووووووووود؟ خیلی نامردی با همه با ما هم آره؟؟
- آره
از قصد که ننداختم اونجا٬ خودش اومد اونوری.حالا مگه چی شده٬ حامله نبودی که بچه ت بیفته٬قلبتم که مثل ساعت داره کار میکنه٬فقط یکم رنگت سفید شده مگه بده یکم رنگ عوض کنی برات بد نی
.
- خوب بابا٬غلط کردم٬ میگم بیا تعطیل کنیم بریم اینجوری تا آخر شب زنده و سالم نمیرسیم خو نه هاااااااااااااا؟؟؟
- من بابات نیستم٬ تو دوست داری می تونی بری ولی من تا حقوق نگیرم پامو از اینجا بیرون نمیذارم.
حدود نیم ساعت بعداز آن صدای دامبیلی دیمبو از طبقه بالا گوش های نازنینمان را کر کرد٬از روی کنجکاوی به سمت بالا رفتیم و با صحنه ی قشنگی روبرو شدیم٬فروشندگان بالا کار و کاسبی را بیخیال شده بودن و زده بودن زیر رقص و آواز ما هم که بدمان نمی آمد امثال دیگر دوستان الکی خوش باشیم به جمعشان پیوستیم٬جایتان خالی کمی تا حدودی نیمه ابری همراه با گرد و غبار محلی بهمان خوش گذشت٬ ولی با ورود نیروی انتظامی از دماغ نه ببخشید بینی و دهانمان در آمد٬جناب مامور مرتب میگفت شما مگه کار و کاسبی ندارین که اومدین اینجا دارین وسط خیابون با نامحرم می رقصید٬ اگه نرین سراغ کاسبیتون خودمون جمعتون می کنیم و از این حرفا دیگه...
خوب بود که ما تیر و موشک و خمپاره هوا نمی کردیم٬ وگر نه نمی دانم ما رابه جرم براندازی اتمی به کدام ناکجا آبادی میبردن!!!!
این پریسا هم که از ترس جانش از سیریش هم انورتر به ما چسبیده ومارا ول نمی کرد٬
باری...
آن شب که قصد عزیمت به خانه را داشتم انواع و اقسام مواد منفجره ای که از آنها در جنگ جهانی دوم استفاده میشد بقل گوشمان با صدای بووووووووووووم می ترکیدولی خوب به کوری چشم دشمنان صحیح و سالم به خانه باز گشتم.
در حال حاضر که مشغول نوشتن اراجیف می باشم٬ آسمان بالای سرم به جای سیاه رنگارنگ است٬ گاهی اوقات هم صداهای نا به هنجاری از گوشه کنار به گوش می رسد و هر چند ثانیه ای جیغی بلند می شود و باز هم هر چند دقیقه ای شیشه ها خانه مان همچون مانکنها هنر نمائی میکنند. به راستی اگر چنیین روزی نبود بسیاری از استعداد ها کشف نشده باقی می ماندند. دم پایه گذارانش گرم و سرد و جیز.
همیشه از دوران طفولیت برایم سوال بود که چرا چهار شنبه آخر سال را به آتیش بازی اختصاص می دهند و چرا به جای ۴شنبه سوری مثلا نمی گویند ۳ شنبه سوری یا کلا یه چیز دیگه.؟؟
هر زمان هم از هر که میپرسیدیم میپیچیدیم یا به عبارتی همان پیچانده میشدیم.
امشب هم(البته آخر شب در حال حاضر تضمینی به زنده ماندن نیست)قصد دارم از روی آتش(البته اتیش فندک![]()
)بپرم و بگویم زردی من از تو سرخی تو از من
شما که بلد نیستین
.
لازم به ذکر است دوستانی که در اینجا در و گوهر فراوان بریزند deletمی شوند. بیتا خانوم شما هم بهتر است حواست را بیشتر جمع کنی و هنگام گذاشتن کامنت با نام الهام کامنت نگذاری.خوب 2ختر جوون شما که از ما انتظار نداری چرا باز میای اینجا!! از قدیم گفتن چرا عاقل کاری کند که باز آیِد پشیمانی چرا میای که شرمت بشه نیا کار خیلی خوبی میکنی٬اینجوری حداقل اگه نری بهشت جهنمم نمیری اخرت خودتو تضمین میکنی.
دوستی هم نوشته بود ما کثیفیم.حالا من براتون چندتا گزینه می ذارم تا علت کثیف بودنم معلوم بشه.
1.من کثیفم چون حمام نمیرم.
2. من کثیفم چون آب نیست که برم حمام.
3. من کثیفم چون خونمون حمام نداریم.
4.من کثیفم چون زیاد دست تو دماغم میکنم.
5.من کثیفم چون امثال((اسم من به تو هیچ ربطی نداره)) میان اینجا نظر میدن.
6.من کثیفم چون زیاد گٍل بازی می کنم.
7. به تو چه که من کثیفم.
8. کثیف خودتی و امثال خودت ...(در جای خالی هر چه دوست داری میتوانید بگذارید به غیر از :بهناز).
خجالت هم نمی کشم٬ بکشم کٍشش در میره میخوره تو صورتت.حالا اینقدر بگو لعنت بر بهناز تا اکسیژن مصرفیت تموم بشه. سکته کنی در جا. زمین از وجودت پاک بشه.
از اینا:پیشنهاد میکنیم خانوم ها هنگام پریدن از روی اتش دامن مبارک را بگیرن بالا
آقایون هم بهترشلوار کردی نپوشن(البته با احترام به شلوار کردی عزیز).
سبز باشید![]()
![]()
![]()
کو خدا کیست خدا چیست خدا
بیجهت بحث مکن نیست خدا
آنچه عقل تو در آنها مات است
تو بمیری همه موهمات است
ایرج میرزا
از اینا:نمی دانم چه حکایتیست که جمعیت کثیری از نویسندگان و شعرا در زمان قدیم(حال را نمیدانم)دو نقطه اشتراک داشتند:۱.اکثرا به پوچی رسیدند.۲.اکثرا دگرباش بودند و یا دست کم در دگر باشی بی تجربه نبودند.![]()
البته لازم به ذکر میباشد سردمدار این حرکات و جنبش ها با شعار"مرگ بر هکر مزدور٬با موز بی مزد کم مزد"کوروش جان عزیز دل خواهر می باشدو از آنجا که ابتدا عروق غیورت ایشان پیش تر هویدا شد٬فریادش نخست از حلق ببرخاست٬که ما در همین جا می ابرازیم کوروش جان دست و پا و چشم و گوش و مابقی اعضا و جوارحت درد نکند٬ سرت سلامت و iqات بالا باد!!
اجرت با صدام حسین و آنجلینا جولی و کیک و کیک.
با این حرکت مزدوزانه امروز به ما چناچه ماحمود جان عرضیدن ثابت شد که ایران حال مهد دموکراسی و آزادیییییییییییسسسسسسسسسست.
تا همین جا اکتفا متکا کنید تا باااااز گردیم انشاااااااااااااااااالله.
از اینا:در همین جا از پوپی موپی توپی خانم گل و باغ وبوستان می خواهیم که باز گردد و مجدد ما را با مطالب زیبا و دلنشین ومخ نشین چند جا نشین مستفیضضضضضضض کند![]()
.
از اینا2:امیدواریم که نوجوانک استعداد های درخشان کورکننده اش را در راه بهتری صرف مصرف مصروف نماید.
از اینا3: کدام اموات بیامرزی لینک دانلود کتاب ایلیاد و ادیسه هومر دارد؟؟؟؟7 جدمان از بهشت جهنم زهرا بیرون آمد.اما موفق به پیدائیش نشدیم.
سبز باشید![]()
روز گذشته بالاخره پس از مدتها توانستیم از دکترمان وقت بگیریم.(توجه:برای اینکه بتوانیم از جناب دکتر وقت بگیریم صرف نظر از شیتیله ای که پیش خانم منشی افتادیم٬قریب به ۱هفته ای پای تلفنمان نشسته و از جایمان مولکولی هم تکان نخوردیم) و چه مهربان ایشان هم لطف نموده و در روزی که تمام کارهایمان بر رو ی هم انباریده بود به ما وقت دادند.صبح خروس خان به همراه یکی از دوستانمان از خانه بیرون زدیم.از آنجا که استفاده از مترو هم به پاکیزگی هوا کمک می کند(حالانه که مثلا من ماشین دارم)و هم از نظر اقتصادی مقرون به صرفه میباشد ما وارد ایستگاه شدیم٬به محض ورود به ایستگاه شروع به نوشتن وصیتنامه کردیم و از تمامی اقوام٬فامیل٬آشنا٬ناآشنا٬دوست٬دشمن٬... حلالیت طلبیدیم٬طبق معمول همه افراد حاضر در ایستگاه پشت خط قرمز ایستاده بودند و به صف.قطار که ایستاد من و دوست بیچاره نه به خواسته خود بلکه ناخواسته با سیل عظیم جمعیت به داخل مترو پرتاب شدیم و از انجا که شدت و قدرت پرتاب جمعیت بالا بود ما به شیشه درب روبروئی قطار چسبیدیم٬چون مسئولین مترو بسیار اینده نگر هستند وپیش بینی کرده بودند که هنگام سوار شدن٬ مسافران ممکن است با مشکل چسبندگی روبرو شوند به همین منظور از قبل کفگیرهائی در داخل واگنها قرار داده بودندتا در صورت چسبندگی٬ مسافران بنده خدارا جمع کنند.به لطف یکی از مسافران ما راهم با کفگیر جمع نموده و به حالت اولیه بازگرداندند.پس از انجام کارهایمان به نوبت٬ احساس کردم که معده مبارک به شدت مشغول سر و صدا میباشد و با زبان بیزبانی ابراز گشنگی می نماید.نگاهی به جیب مبارک انداختم و با صحنه ای بس مشعوف کننده روبرو گشتم در کیفمان به جز مقداراندکی پول یا همان چرک کف دست باقی نمانده بود٬ گویا تمام پولمان صرف هزینه رفت آمد با مترو ٬اتوبوس و تاکسی شده بود.ابتدابه همراه دوستمان بر ان شدیم دَنگی دنگی کاسه ای خریده و با وشرافت تمام به شغل شریف گدائی مشغول شویم. تا شاید چندر غازی صرف شکم مبارک برای این وعده غذائی بنمائیم.البته بعد با کمی سوزاندن فسفر به این نتیجه رسیدیم که ممکن است شرافتمان تا حدودی زیر سوال برود به همین منظور از ان صرف نظر کردیم و این بار برآن شدیم تا کیکی٬کلوچه ای و شاید زهر ماری را کوفت کنیم تا شاید از سر وصداهای معده مبارکه بکاهیم.پس از کوفیدن اندکی تنقلات به دلیل انکه پولی جز برگشت به راه خانه برایمان باقی نمانده بود٬بر ان شدیم که مابقی راه را تا مطب دکتر پیاده برویم٬از میدان منیریه تا ۴ راه ولیعصر پیاده آمدیم.پاهایمان دیگر هیچ حسی نداشت و فکر کنم در حال حاضرکه مشغول نوشتن هستم دچا ارترز شده باشم.چون دیگر کالری برای سوزاندن باقی نمانده بود بر ان شدیم که در پارکی توقف کوتاهی نموده و سپس به راهمان ادامه دهیم.بر روی یکی از صندلی های پارک دانشجو نزدیک سالن تئاتر٬بنشستیم.باور بفرمائید ما چون دو کودک معصوم وبیگناه نشسته بودیم وبه هیچ احدی هم نگاه نمی کردیم یعنی حداقل خستگی مجاز کارهای متفرقه را از ما بگرفته بود.دوستمان که مشغول اس ام اس بازی بود و این بنده حقیر هم مشغول خر و پف کردن
.
نیم ساعتی گذشته بود که صدائی کلفت و خشن به ما سلامی داد٬چشمم را که باز کردم٬دو مرد با لباس سبزی رنگ در مقابل ما ایستاده اند.بر روی لباس یکیشان نوشته مامور گشت ارشاد و بر لباس دیگری نوشته بود پلیس پارک.
پلیس پارک:خسته نباشید(با لحن کنایه امیز و خشن)
اینجانب:ممنون سلامت باشید
.
پلیس پارک: شما نیم ساعت اینجا چی کار میکنید٬همه دارن شما رو نگاه می کنن.
اینجانب
:ما خسته بودیم٬گفتیم٬یکم اینجا استراحت کنیم بعد بریم سراغ کارامون.(به جون همین دوستم هیچکی ما رو نگاه نمیکرد تازه ما که لباسامون بد نبود٬پلیس توهم میزد٬خودش هی نگاه میکرد گذاشته بود به حساب ملت)
پلیس پارک: شما خیلی بیخود کردین.(خطاب به دوستم) بلند شو ببینم زیرت چیه؟
دوست بیچاره ما بلند شد.(باز هم خطاب به دوستم):کارت شناسائی همراهته یا نه؟کارت چیه اینجا؟
دوست بیچاره ما که مات و مبهوت مانده بود با کمی عصبانیت گفت:نخیر کارت شناسائی همرام نیست٬مگه قرار چیزی زیرم باشه بشینم٬مگه قرار کاری داشته باشم اینجا نشستم چون خسته بودم٬مگه قراره هر کی پارک میاد کار داشته باشه !!!!
مامور گشت ارشاد:(خطاب به من)اون لنگ چیه سرت کردی ٬شال یا لنگ؟
ـمن که موهام بیرون نیست جناب سروان٬تازه ارایشمم که خیلی کمه٬ولی باشه چشم چون شما میگیددرستش می کنم.
پلیس پارک خطاب به هر دو ما:خوبه بسه دیگه بلبل زبونی نکنید مثل اینکه خیلی دوست دارین انتقالتون بدم نه؟
من در حالی که سعی میکردم دوستم که حسابی برافروخته شده بود رو اروم کنم٬با خود گفتم الان است که ما را ببرند به جائی که عرب یه زمانی در آنجا نی میانداخت.
پلیس پارک: از پارک برید بیرون زود.
من: برای چی اخه ما خسته ایم مگه پارک خریدین فکر کنم اشتباه گرفتید جناب سروان.
پلیس پارک با داد: نه من هیچ وقت اشتباه نمی کنم . اتفاقا کاملا هم درست گرفتم میرید بیرون یا ببرمتون ؟
من باشه ببخشید٬که بی اجازه وارد خونه شخصیتون شدیم٬آخه نه که اینجا رو خریدین.
پلیس پارک: مثل اینکه زبون خوش حالیت نمیشه نه؟
من :ببخشید
ما رفتیم.
خلاصه هم چنان که خطر ناپدید شدن از سرمان گذشت٬با استخوانهای قلم شده تا میدان ونک پیاده رفتیم٬به مطب دکتر که رسیدیم متوجه شدیم که بله دکتر طبق معمول تشریف مبارکشان را نیاوردند و ما بایستی نیم ساعت دیگر صبر می کردیم. بعد از ویزیت٬ دکتر نسخه ای به بلندای طومار ۱۰ فرمان موسی پیچید و دستور داد بعد از انجام انواع و اقسام آزمایشات از هرنوع که فکرش را بکنید به ایشان سرکی بزنیم(لازم به ذکر است که دکتر به بنده یه وقت داد برای ۳ ماه بعد).
در حالی که استخوان هایمان(مخصوصا در ناحیه پا)با خطر پودر شدن روبرو بود به نزدیکی مترو رسیده بودیم٬باور اینکه تمام مسیر در مترو باید سر پا بایستیم مغزمان را به انحطاط می کشاند...
باری..
به هر صورت که بود ان شب را به خانه بازگشتیم.من تا الان که مینویسم از استخوان درد تبدیل به یک جنازه متحرک شدم.ایننم از این...
از اینا:هیچ وقت تو پارک نشینید٬اگه میشینید از صاحبش اجازه بگیرید.
ازاینا۲:برای بار سوم اگه به تیپتون گیر دادن خانوما با چادر بیائید بیرون و اقایون با گونی.
از اینا۳:هر وقت میرید دکتر برای ۶ سال بعدتونم وقت بگیرید.
از اینا ۴:هر وقت میرید بیرون حتی اگر هیچ کاریم نداشتید با خودتو یه تراول چک ۱۰۰۰۰۰ تومانی داشته باشید.
از اینا۵:(خطاب به یکی از دوستان که خودش میدونه)برادر من از اول عمرم تا حالا یادم نمیاد رای داده باشم شناسنامم سفید سفید.
از اینا۶:عاشقی بد دردیه![]()
ــ بهناز پس چرا این مرد نیمد؟
ــ باور کنید منم نمی دونم ولی نگران نباشید حتما میاد سیریش تر از این حرفاست.
ــ دیگه ساعت نزدیک ۳ بود،منم مشتری داشتم طبق معمول داشتم باهاشون سر قیمت چونه می زدم،سارا خانومم دم در واستاده بود با پریسا بگو بخند می کرد که ییهو به سرعت برق و باد پرید تو مغازه بنده خدا رنگش شده بود عینهو مید.
ــچی شده؟چرا رنگتون پریده؟
ــبهناز خودشه مرد اومد، واستاده دم راه پله وای من دارم میمیرم تو رو خدا دکش کن،وای اگه م بفهمه وایییییییییییی خدا منو بکش وای ی ی یی ی.
ــ سارا جان چتونه چرا هل شدین یه جور رفتار می کنید که انگاری بار اولتونه![]()
ــ بله؟؟؟؟؟![]()
ــ نه منظورم این بود که اصلا راه نداره تا با خودتون حرف نزنه نمی ره،خودتون باید باهاش حرف بزنید ،بهش بگید ازش متنفرید،حالتون ازش بهم می خوره ،وقتی میبینیدش خارش میگیرید،بگید عاشق شوهرتونید به خاطرش چند بار رگتونو زدید،در آخر بهش بگید که به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارید و می خواین ادامه تحصیل بدید...
ــ بهناز جان الان چه وقت شوخی آخه؟
ــ من اصلا شوخی نکردم کاملا جدی گفتم
اصلا می خواین وقتی اومد من میرم بیرون از مغازه که شما یه وقت جلو من خجالت نکشید راحت حرفاتونو بهش بزنید فقط یادتون باشه موقعی که دارین این حرفارو می زنید حس بگیرید.
ــ بهناز مرد رفت دیگه راحت شدم آخیشششش...
ــ درینگ... درینگ
یه نیگاه به شماره انداختم،
ــ خودشه سارا خانوم با شما کار داره زود جوابشو بدید دیگه.
ــ وای خدا نه من نمی تونم بردار بگو من نیستم.![]()
ــ دیگه دیره شما رو دیده.بردارید وگرنه ممکن بعدا شر بشه ها.
ــ الو...بله...
آخ که اون روز من چقدر خندیدم دیگه از زور خنده مجبور شدم برم wcمن تانصفه حرفاشونو گوش کردم دیگه دیدم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم رفتم بیرون از مغازه(به شما هم هیچ ربطی نداره که بهم چی گفتن حرفاشون خیلی خصوصی بود).وقتی تلفونش تموم شد هزار بار از من تشکر کرد ولی چه فایده هیچ کاری برا من انجام نداد
.نه حقوقمو زیاد کرد نه عیدی که قرار بود بهم بدن. همون آش همون کاسه.این جریان هم گذشت و تموم شد رفت ولی من همش داشتم به این سارا خانوم فکر می کردم.
با تمام اینکه کلا از این خانواده خوشم نمیومد ولی یه جورائی دلم به حالش سوخت.وقتی بهش فکر می کردم خندم می گرفت نمی دونم این رفتارش حماقت بود یا پاکی و صداقت. نمی دونم اسمشو چی بذارم آخه می دونید این م.ف خیلی دوست دختر داشت این سارا خانومم با تمام اینکه می دونست نمی تونست مچشوبگیره. طفلی خیلی حرص می خورد بارها شده بود که دوست دختراش وقتی میومدن مغازه منو دک می کرد به هزارتا بهونه برا اینکه بتونه باهاشون خلوت کنه،خیلی هم پیش میومد که می خواست دکشون کنه نمی تونست بعد دست به دومن من میشد تا دکشون کنم.
دیگه اواخر اسفند شده بود و شب عید هم نزدیک میشد طبق معمول بازار تو اسفند ماه فقط شلوغ بود خبری از فروش به اون صورت نبود(معمولا اواخر اسفند ماه فروش خوب میشد). من که دیگه نمی تونستم تحقیر و توهین های این م.ف رو تحمل کنم تصمیم گرفتم بد جور بسوزونمش، ولی اول صبر کردم تا حقوقمو بده بعد بیام بیرون چون می دونستم اگه قبل از اینکه حقوق بگیرم بهش بگم دبه در میاره و پول آب و برق و قند و چائی و آگهی همشهری و (که اونارو هم همشو خودم میاوردم)...حساب می کرد،اونوقت دیگه چیزی از حقوقم باقی نمی موند.معمولا اسفند تا خرداد و اواسط تیر اوج بی فروشندگی و کلا نیروی کاربود.منم تصممیم گرفتم که 29 اسفند از اونجا بیام بیرون.دیگه شب آخر بود همه جنسای بنجولشونو ریخته بودن تو خیابون و حراج کرده بودن.ساعت نزدیک 12 بود که م.ف اومد پائین تقریبا همه جنساشو رد کرده بود.
_ م.ف خسته نباشین،یه عرض کوچیک خدمتتونداشتم.
_بگو.
_اهم،من دیگه از فردا نمیام.![]()
_ حرفای حوشگل خوشگل می شنوم. مگه دست خودته که بیای یا نه من بیشتر از 1 روز بهت مرخصی نمی دم.
_شما متوجه منظور من نشدید.من دیگه کلا نمیام.
_
تو باید از قبل به من میگفتی،اگه می دونستم حساب همه چیرو باهات می کردم،در ضمن من الان تو این فصل از کجا فروشنده گیر بیام؟
_من هیچ حسابی با شما ندارم شاید شما داشته باشی. به منم مربوط نیست که فروشنده از کجا باید پیدا کنید. مشکل خودتونه.لطف کنید یه آژانس بگیرید من برم خونه.
_زبون در آوردی،با این همه پرروئی می خوای آژانسم برات بگیرم،عمرا خوش اومدی ولی می دونم...
_میدونی چیه،بهتر تهدید نکنی من نه سارا خانومم نه فروشنده های قبلیت یا زودتر آژانس میگیری یا رسوای آدم و عالم میشی.
_ منو تهدید می کنی... خوب برو رسوا کن ببینم چه جوری می خوای رسوا کنی.![]()
_خوب باشه اول اینکه شماره خانومت تو گوشیم ،دوم اینکه اماکن بازم میاد اینجا نه. تو بازار و پاساژ هم آبرو می خوای نه.
_مثلا فکر می کنی سارا بفهمه من خیلی ناراحت میشم نه بچه جون،اون مجبوره با من زندگی کن هیچ کاریم نمی تونه بکنه،من از خدامه طلاقش بدم اگه تا الان طلاقش ندادم فقط دلم به حالش سوخته( توجه کنید یک همچین آدمی دل داره میشه در آینده بهش امیدوار بود). مطمئنم این قدر وجود نداری که آبرو ریزی کنی بلد نیستی در حدش نیستی.
_باشه امتحانش مجانیه خودت خواستی.
گوشیمو در آوردم داشتم شماره سارا رو می گرفتم که ییهو..
_چیکار داری می کنی؟
_دارم شماره سارا رو میگیرم![]()
_ ا..ا.ا.ا.سر درد میکنه برا دعوا نه؟؟
_نه تازه مسکن خوردم. خوب خودت گفتی مهم نیست. برا تو که فرقی نمی کنه...
_باشه با من لج می کنی برات آژانس میگیرم ببینم کرمت می خوابه یه نه.
_(نه)![]()
اون شب این م.ف منوکلی تهدید کردم منم هر چی تو این جند وقت جوابشو نداده بدم همرو تلافی کردم (البته با کمال خونسردی واحترام).وقتی داشتم می رفتم بچه ها خیلی ناراحت بودن پریسا و سحر گریه می کردن.خودم می دونم جام اونجا خالی میشد با رفتنم
.1ماه بعدش که رفته بودم یه سری به سحر و بقیه بچه ها بزنم فهمیدم بعد از من تمام فروشنده های پائین از اونجا رفتتن 2-3تا از بچه های بالا هم رفته بودن...
خلاصه اینم از حکایت فروشندگی ما،هر چند که همش برام خاطره بود ولی...
دیگه فعلا ادامه ندارد
گاه اوقات از Iqسرشاری که داریم تعجب میکنم!واقعا که شگفتاااااااااااا این انسان عجب مخلوقی.
چند سالی که با نزدیک شدن ولنتاین همه جا میبینیم و میشنویم که ولنتاین یک فرهنگ غربی و ما خودمون ۳۰۰۰ سال قبل روزی به اسم سپندارمذگان ۲۹ بهمن داشتیم.(حالا یه عده هم میگن ۲۹ اسفند).روزی به اسم روز عشاق مخصوصا دختر پسرای جوون .که تو این روزبرای هم شکلات و گل(اونم از نوع رز و بیشتر به رنگ قرمز) عروسک و کادو مادو هزار تا جینگولک دیگه می خرن (البته اینا اصلیاش بود). تاریخچشم که دیگه همتون می دونید نیازی به گفتن نداره.و اما بریم سر اصل مطلب،من نمی دونم اگه ما یه هم چین روزی داشتیم (نه اینکه بخوام منکربشم)چرا تا قبل از اینکه ولن تو کشور ما رواج پیدا کنه سراغش نرفتیم و تازه یادمون افتاده که آقاجون ما خودمون ۳۰۰۰ سال پیش یه هم چین روزی داشتیم،اگه واقعا نگران این بودیم که ولن غربی و باید اصالت ایرانی خودمونو حفظ کنیم باید قبل از اینکه به قول ما غربی ها بتونن یه هم چین روزی رو به اسم خودشون ثبت کنن ما به اسم خودمون و به نام تمدن خودمون ثبت میکردیم نه اینکه اول غربی ها بیان ثبتش کنن بعد تازه ما یادمون بیفته که ما از اینا ۳۰۰۰ سال قبل جلوتر بودیم.اگه واقعا نگران ایرانی و ایرانی بودن بودیم می رفتیم در موردش تحقیق می کردیم در مورد اصالتمون ایرانی بودنمون اینکه چی بودیمو چی شدیم . این دیگه ربطی به دولت و جمهوری اسلامی نداره چرا که اگه مردمی به فکر اصالتشون باشن هر جور که شده اونو حفظ می کنن یادشون نمی ره چی بودن و چی شدن. مگه هند با استعمار چندین و چند ساله ی انگلیس اصالتش،فرهنگش،آداب و رسومش یادش رفت؟آیا فقط قیام امام حسین و علت شهید شدنش شایسته تحقیق؟
تازه داره یادمون میفته که:
هر کس کادور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش(واقعا که باید حرفای این مولانارو طلا گرفت)
دلم می خواد تبریک بگم ولی تا ۲۹ بهمن صبر می کنم![]()
قبل از هر چیزی می خوام بدونم در طول ۱ماه ۳بار مریض شدن چه معنی می دهد؟
۱۵تا پنی سیلین در طول اماه یعنی چی!!!!!![]()
حرفای سنگین نزن بهناز عذاب وجدان میگیرم.
مگه وجدانم داری؟؟
اون شب هم با مکافات و دردسر خودش تموم شد،اما تو راه خونه همش داشتم با خودم فکر می کردم که چرا به خاطر چندر غاز باید غرورم،شخصیتم،حقم زیر سوال بره؟
باری..
۲روز بعدش قرار بود جناب م.ف حقوق بده،مثل همیشه زیاد رو حرفاش حساب نکردم.طبق معمول شنبه بود دوستان کلیمی ما غائب و تنها موجود زنده در طبقه پائین که نفس میکشیداین بنده حقیر بود.خوب می دونید اصولا کارفرماها خیلی سعی می کنند زیر دستیاشونو امتحان کنن و عاشق اینن که ییهو مچ زیردستیاشونو بگیرن ما هم که ازاین قائله مستثنی نبودیم. من مثل همیشه دم در مغازه واستاده بودم که اگه مشتری اومد سری مخشو بزنم بالاخره یه چیزی بهش غالب کنم تا از نون خوردن نیفتم.از دور صدای پا اومد یکی داشت از پله ها پائین میومد یه زن قد کوتاه تپل مپل و تو دل برو(یه هلوی کامل) سارا خانم همسر مثلا مهربان جناب م.ف...
ـ سلام بهناز جان چرا دم در واستادی خبریه؟(حداقل خانومش سلام کردن بلد بود)
ـ سلام سارا خانوم عجب بابا افتخار دادید!می گفتین قبل از ورودتون گوسپندی،شتری،گاوی،خروسی،مرغی چیزی قربونی می کردیم![]()
- دیگه یادم نبود اعلام کنم انشالله از دفعه بعد ،بریم تو سرما می خورم.
طبق معمول یا نمیومد یا میومد موقع ناهار میومد.این سارا خانوم یکم زود مزدوج شده بود اصلا بهش نمی خورد ۲ختر و پسر دانشجو داشته باشه.هر وقتم میومد مغز من تبدیل به آبگوشت میشد از بس که از این فرشته کوچولوهاش حرف می زد.
- بعد از ۲ ساعت تعریف و تمجید (پاچه خواری)دیگه از گشنگی کم بود مثل مرغ قدقد کنم.که ییهو خودش به حرف اومد :
-راستی شما نمی خوای ناهار بخوری من که خیلی گشنمه. ناهار چی آوردی بهناز جان؟(پررووووووووووو)
- من می خواستم امروز روزه بگیرم برا همین ناهار نیوردم.(اونم کی من)
- راست میگی
!!!!!!!!!
- بله،چطور مگه؟
- آخه فکر کنم روزت باطل شده باشه تا الان، می دونی تو از اون موقع که من اومدم اول چائی خوردی بعدشم الانم که آدامس تو دهنته.
- آهاااااااان![]()
![]()
.... بله خوب حتما باطل شده.(تا تو باشی دروغ نگی)
- خوب پاشو زنگ بزن غذا سفارش بده.تورو نمی دونم ولی برا یه من یه پرس چلو کباب سلطانی با ماست موسیر،سالاد فصل،یه دوغ و نوشابه(هم دوغ می خواست هم نوشابه) سفارش بده.راستی بهناز جان من پول زیاد همرام نیست تو ایندفعه(به مثال قبل) حساب کن تا دفعه ی بعد انشااااااااااااالله من حساب می کنم.
-
باشه چشم این حرفا چیه ما باهم این حرفارو نداریم که ،اصلا مگه من مردم که شما دست تو جیبتون کنید عمرا اگه بذارم شما حساب کنید.
همین که خواستم برم سراغ تلفن تاغذا شفارش بدم مشتری اومد.یه آقای نسبتا میان سال به همراه یه خانوم جوون.
- خسته نباشید سر کار خانوم(احترامو داشتین)قیمت این ... پشت ویترینتونو می خواستم بدونم البته اگه ممکنه.
- (طبق آداب این شغل بی شرف)سلامت باشید عزیزم اصلا قابل شما رو نداره مغازه مال شماست،مهمان ما باشید(حالا این آقاه و سارا خانوم هی دارن چپ چپ نیگا می کنن انگاری ارث ۷ جدشونو از من طلب دارن) شما اول پرو کنید خوشتون اومد بعد درباره قیمتش صحبت می کنیم، تازه شما که بزنم به تخته این قدر خوش اندام و خوش چهره هستید هر لباسی که تنتون کنید برازندتونه.
خانومه که حسابی ذوق کرده بود و باورش شده بود جدی جدی ،به سرعت باد رفت لباسرو پرو کرد اصلا بهش نمیومد،لباس تو تنش زار می زد.
- وای چقدر بهتون میاد جدی می گم. شما ماشاالله این قدر خوش سلیقه اید گل کار ما رو انتخاب کردید ولی یه چیزی خارج از تعریف و تمجید میگم این لباسو تا حالا خیلی خریدن و پوشیدن من تو تن همه مشتریام دیدم ولی این قدر که به شما اومد به هیچ کس تا حالا نیومده و کاملا برازندتون.
- (آقاه)حالا خانوم قیمتش چند هست؟
- بذارید خانوم تشریف بیارن از پرو بیرون ببنیم اصلا خوششون اومده از کار یا نه.
- مطمئن باشید با این هندونه هائی که شما زیر بقلش گذاشتید حتما خوشش اومده.
- اختیار دارید هندونه کجا بود تو این فصل ،من فقط حقیقتم گفتم به هیچ عنوان هم اهل تعریف و تمجید اونم از نوع بی خودش نیستم.
خانومه اومد بیرون داشت ذوق مرگ میشد از خوشحالی.
ـ عزیزم من که خیلی خوشم اومد حالا قیمتش چند هست.؟؟
-من که گفتم این بار مهمون ما باشید انشا لله مشتری که شدید شما از دفعه ی بعد حساب کنید.
- شما لطفتون زیاده گلم، لطفا قیمتو بگید تا ما زودتر رفع زحمت کنیم.
ـشما مراحمید تا باشه از این مشتری ها ۶۲۰۰۰ تومن ناقابل.
ـ(آقاه)![]()
همین یه تیکه پارچه چه خبره خانوم!!!
- من که گفتم ایندفعه مهمون ما باشید در ضمن جناب اجناس این مغازه تماما ترک و البته از نوع درجه یک هستن،در ضمن به نظر من این خانوم ارزششون خیلی بشتر از اینهاست. حالا به خاطر گل روی شما من یه تخفیف کوچولو بهتون میدم چون شمائید ۶۰۰۰۰ بدید.
-باشه ما که تسلیمیم چه میشه گفت.
شروع کرد به پول شمردن.
ـچقدر خوب که ۲ختر خانومتون با شما میان خرید منم همیشه با پدرم میام خرید ایشونم مثل شما خوش سلیقن.
ییهو آقاه رنگش پرید.
-![]()
۲خترم ایشون خانومم هستن نمی دونستم این قدر پیر شدم.![]()
-هان...![]()
![]()
نه من اشتباه گرفتم احتمالا خانمتون زیادی جوون موندن شکست نفسی نفرمائید.(بیچاره از عرش به فرش اومد . خدائیش اگه شما هم بودید همین فکرو می کردید)
همین که رفتن:
-بهناز جان زودی زنگ بزن غذا بیارن من که دارم میمیرم از گشنگی.
-(مرده خور )چشم حتما![]()
من که مثل همیشه همون ژامبون تنوریمو سفارش دادم این سارا خانوم موقع خوردن نکرد یه تعارف بزنه . دیگه ساعت نزدیک ۴ بود که من داشتم از شدت خستگی بیهوش می شدم که ییهو سارا خانوم گفت راستی بهناز بیا تا یادم نرفته حقوقتو بدم م.ف گفت ۱۰۰۰۰ تومن ازش کم کنم .
منم مثل همیشه زبون به دهن گرفتمو هیچی نگفتم باز جای شکرش باقی بود که داره حقوقمو میده.
حقوقمو که گرفتم بهم گفت برو خونه من امروز می مونم کار دارم قرار چند تا از دوستام بین اینجا خرید.منم که از خدا خواسته فقط منتظر بودم که بهم بگه برو.
فرداش که اومدم مغازه تا درو باز کردم تلفن زنگ زد. مثل همیشه فکر کردم م.ف.
-بله؟؟
-الو... بهناز جان سلام خوبی؟؟
-
سلام سارا خانوم خوبید؟ جانم؟
- بهناز جان ببین دیروز که تو نبودی یه آقائی اومد مغازه یه کمی لهجه ی ترکی داشت ببین احساس کردم خیلی داره منو بد نیگاه می کنه شماره محل کارشو داد به من گفت که استاد دانشگاه.
ببین من زنگ زدم به این شماره پرس و جو کردم دیدم واقعا راست میگه ولی بهناز جان اگه زنگ زد یا اومد اونجا اولا خواهش می کنم به م هیچی نگو دوما بگو از اینجا رفته فروشنده بوده قبلا تو هم تازه اومدی باشه؟
- چشم حتما![]()
...بیییییییییب.
تا ظهر این سارا خانوم ۱۰ مرتبه زنگ زد که ببینه این آقاه اومده یا زنگ زده یا نه؟دیگه حسابی از دستش کفری شده بودم.طبق معمول موقع ناهار پریسا خانوم سر و کلش پیدا شد البته یه اتفاق جالب افتاد اینکه امروزسحرم بهش اضافه شده بود.
- بهناز ناهار چی داری؟ می خوای دوباره از بیرون سفارش بدی برا ما هم سفارش بده.
- زهی خیال باطل مگه خودتون لالید به من چه.
- خیلی بی معرفتی حداقل یه چای بده بخوریم مردیم بابا این آرش(کارفرماشون)همه چائی هارو خورده.
- چون گناه دارین ولی بار آخره هاااااا.
تا اومدم پاشم چائی بریزم. درینگ... درینگ
-بله؟؟
-الووو... سارا خانوم؟(با لهجه ی غلیظ و البته شیرین آذری)
-بفرمائید جناب من سارا خانوم نیستم با کی کار دارید؟
- من با سارا خانوم کار داشتم اگه میشه گوشی بدید به خودشون با شما کاری ندارم.
- از اینجا رفتن شما اقای..
من بعدا تماس میگیرم بیییییییییییب.
ای... ای فهمیدم این سارا خانومه خفن گند زده. حالا این وسط پریسا و سحر برا خودشون چائی ریخته بودن هی منو نگاه می کردن تا جریانو بر اشون تعریف کنم.خوب از اونجا که من محرم اسرار خوبی هستم به اونا هیچی نگفتم.مشغول یاوه گوئی بودیم که ییهو روبرت(مغازه بقلی)از دور داشت سحرو صدا میزد سحر بدبخت از ترسش اومد زیر پای من پشت دخل قایم شد و گفت:
ـبهناز جان من نگو من اینجام اگه روبرت بفهمه میره به آرش راپرتمو میده از نون خوردن میفتم.
روبرت اومد تو مغازه.
ـبهناز خانوم سحر خانوم ندیدین کتری ما دستشه می خوام چائی بخورم.به ... به پریسا خانوم شما ا ینجا چیکار می کنید مگه مشتری ندارین؟
- نه والا من سحرو ندیدم فکر کنم رفته دستشوئی.
ـ(پریسا) به شما هیچ ربطی نداره که من اینجا چی کار می کنم آقای روبرت شما به کار خودتون برسید لطفا.
ییهو سحر پاش لیز خورد زیر صندلی خورد زمین. صدای زمین خوردنش بلند شد ولی داشت به زور خودشو قایم میکرد که روبرت نفهمه.
روبرت که پریسا ضایش کرده داشت میرفت که با شنیدن صدا ییهو برگشت
- صدای چی بود بهناز خانوم؟؟
داشتم سعی می کردم جلوی خندمو بگیرم
- نمی دونم والا من که چیزی نشنیدم.خوش اومدید.
وقتی رفت هر چی فحش بود پریسا و سحر حواله روبرت کردن.روبرت رفته بود تو wcدنبال سحر می گشت.![]()
خلاصه این بدبختا از ترس آرش زود رفتن سر کارشون دیگه نزدیک غروب بود. داشتم آهنگ می گوشیدم که ییهو یکی اومکد تو مغازه.
-(با همون لهجه ی اذری)ببخشید خانوم من با سارا خانوم کار داشتم؟
-
(یه آقا با پوست سفید،سنش به چهل می خورد،نیمه کچل،با موهای مشکی و قد تقریبا کوتاه) شما از مشتری ها هستین؟
- نخیر من باهاشون کار خصوصی دارم نگید از اینجا رفتن که دربارشون پرس و جو کردم.این قدر میرمو میام تا خودشون تشریف بیارن. حالا کی خودشون میان؟
- اولا مگه اینجا خونه خالست که شما هی بری هی بیای؟دوما شما تا 10 سال که هیچی 100 سال دیگه هم اگه عمرتون قد بده نمیاد بهتره دلتونو خوش نکنید.خوش اومدید جناب
- درست 5 دقیقه بعدش سارا خانوم زنگید...
_بهناز مرد اومد؟؟
- بله.
- وای خدا منو بکشه. عجب سیریشه . ببین تو رو خدا یه کاری کن نیاد اونجا اگه م.ف بفهمه منو تیکه تیکه می کنه.من یه جند روز نمی ذارم بیاد مغازه تو یه جوری این یارو رو دکش کن هر چی دلت بخواد بهت میدم.
-هر چی؟؟![]()
![]()
- اره تو فقط دکش کن.
- یه کاریش می کنم شما نگران نباشید .
ادامه دارد...
دیوانه
پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید : می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم
چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پرسم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا کارتان به تیمارستان نمی کشید ؟
ـ شّرت کم.
بعد از سر و کله زدن با یه مشت آدم زبون نفهم یه نگاه به ساعت انداختم، ساعت ۴ بعد از ظهر بود و بنده تازه یادم افتاده که ناهار نوش جان نکردم،خدا رو ۱۰۰۰۰۰ مرتبه شکر،لطف اهالی خانه شامل حال ما نمشید که از خونه غذا بیاریم، در نتیجه مجبور شدم به همون رستوران کوفتی که غذاهاش مزه ی زهر مار میداد، زنگ بزنم و طبق معمول ژامبون تنوری سفارش بدم.داشتم درو دیوار نگاه میکردم که یه آقاه اومد.غذاااااااااااااااااااااااااااا..
آقاه:فروشگاه"ص"؟
ـ بله.
غذاتون آوردم.
- مرسی چقدر میشه؟
۲۵۰۰تومن
چرا اونوقت؟تو رسید که نوشته۱۷۰۰،مابقیش برا چیه؟؟؟؟؟
- پول سرویس
-ولی تو کارتتون نوشتید سرویس رایگان،در ضمن بنده اولین بارم نیست که از شما غذا میگیرم تا به حال هم هیچ پولی برا سرویس ندادم(یه وقت فکر نکنید به خاطر پولش بودا،از پرروئی آقاه حرصم گرفت)
-خوب از این به بعد باید پول سرویسم بدید.
-اجازه بدید.من الان یه تماس با رستوران میگیرم معلوم میشه.
ـ البته می تونید پول سرویسو ندید ولی خوب اگه یه انعامیم به ما بدید بد نمیشه،ما همش ....
ـ باشه از اول بگو شیتیله می خوام چرا دروغ میگی،شما فقط به من ۵۰۰ تومن برگردونید.
-مرسی آبجی خدا خیرت بده(حالا هی الکلی دست تو جیبش میکنه دنبال پول میگرده که بگه خورد ندارم )
- آقا برو از خیرش گذشتم(آخرشم همون که خودش می خواست شد )
دیگه از گشنگی معدم شبیه هویج شده بود
،همین که اومدم ساندویچ رو نوش جان کنم... یه آقاه با یه بارونی بلند مشکی(شبیه بارونی کارآگاه گجت) با یه کیف سام سونت قهوه ای پشت در واستاد(از اونجا که خیلی باهوشم ، شصتم بهم خبر داد که این مشتری نیست)داشت ویترین رو نگاه میکرد که من ییهو یادم افتاد یکی از اون لباس خفنا هنوز تو ویترین.دیگه دیررررررررررررر شده بود همش دعا دعا میکردم ![]()
لباس به چشمش نیاد وگرنه............پخ پخ
همین که اومد بیاد تو، مثل خیلی از مشتریا در رو ندید. با کله رفت تو در![]()
![]()
![]()
ر(از بس که من تمیز پاک میکنم.
آخه در مغازه شیشه ای بود)خوب دیگه تابلو شده بود که بازرس اماکن.
آفاه:خانوم یه ضربدری، علامتی چیزی به این درتون بزنید،اگه یه بنده خدا کلش بشکنه چی!!!
- چشم حتما(با خنده). امرتون؟کار خاصی مد نظرتونه؟
-نخیر،بنده از اماکن اومدم خدمتتون.![]()
-،خوش اومدین زودتر از اینا منتظرتون بودیم
- جدا!!!!!!اولین بار که میشنوم
- باور کنید جدی و خارج از مزاح میگیم.من به هیچ عنوان ادم تملق گوئی نیستم![]()
- کا ملا مشخصه.
-خوب اگه میشه در اتاق پرو رو باز کنید داخلش رو چک کننم.
-حتما.
سرتون رو درد نیارم بعد از ۱:۳۰ لاسیدن و خوردن 3 لیوان چای، گفت که شما مشکلی نداری این برگرو امضاء کنید تا من رفع زحمت کنم.(منم داشتم می مردم از اینکه لباسرو ندیده.کم مونده بود از خوشحالی جفتک چار گوش بندازم)وقتی داشت میرفت گفت :
-راستی اون دامن کوتاه رو از تو ویترین بردارید حالا دلیل نمیشه که من هیچی نگفتم شما هم به روی خودت نیاری،اگه یه بازرس دیگه بود حتما پلمپ بودید.جریمه هم که رو شاختون بود.![]()
چشم حتما.![]()
خوشحال از اینکه بالاخره این بازرس هم اومد و رفت و همه چی به خوشی تموم شد.بله ایندفعه با خیال راحت نشستم و لم دادم رو صندلی که غذامو نوش جان کنم که ییهوووو........................
برقا رفت.(تا بی نهایت به شانسم لعنت فرستادم)یکی از بالا داد زد ((جون کاش دیگه برق نیاد.))
چه افتضاحی شده بودهمه دنبال شمع میگشتن (هیچ کدوم از مغازه های پاساژ با اون عظمتش چراغ قوه نداشتن).یکی از پله ها افتاد.اون یکی رفت تو شیشه مغازه بقلی،پریسا هم که قربونش بر م اینقدر حواسش جمع بود که چند تا از جنساشو بلند کردن.
خلاصه چه دردسرتان بدهم...
نیم ساعت بعد که برقا اومد ساندویچ منم تبدیل شده بود به یه هویج بی مزه،همین که برقا اومد یه مشتری اومدالبته ایندفعه قصد غذا خوردن نداشتم
( چون از قبل احتمال می دادم اگه بخوام غذا بخورم یه اتفاقی میفته).از قیافش معلوم بود که نیست در جهان میخواست ،هر چی جنس تو مغازه بودو نبود برا این بشر آوردم (حالا چی خانومه چااااق!!!!بعد دنبال یه لباس تینیجریم بود.سو تفاهم نشه )آخرشم به ززززززززور یکی از لباسای سایز بزرگ رو خرید.وقتی رفت کلی لعنت نثارش کردم که همه لباسارو بهم ریخت.
خلاصه..........وقتی کارم تموم شد از گشنگی داشتم تبدیل به جنازه میشدم.دیگه نگاه نکردم ساندویچ سرد یا گرم با همون مزه ی سرد زهره ماریش نوش جان کردم(مهم اینه که بالاخر موفق شدم بخورمش)
موقعی که داشتم ساندویچو می خوردم پریسا خانوم(برا مرده خوری)پیداش شد.انتظار داشت تعارف کنم بهش ولی عمراااااااا.... چون خودم داشتم می مردم،خلاصه من که غذام تموم شد شروع کرد مخ خوردن،منم برا اینکه شرّشو کم کنم رادیو رو روشن کردم و مثل همیشه رفتم رو رادیم پیام. به حرفای اونم توجه نکردم ولی اون پررو تر از این حرفا بود همچنان که داشت مخ میخورد شروع کرد به بزک دوزک کردن، فهمیدم خبرائیه![]()
همینکه خواستم سوال پیچش کنم،درینگ...درینگ تلفن زنگ زد اونم پیچوند رفت.
وا مصیبتا خودشه
ـ بله؟
م.ف:اومد اماکنی یا نه؟؟؟
ـ سلام م جون،بله اومدن همه چی به خوبی تموم شد به هیچیم گیر نداد فقط...
ـ فقط چیییییی؟ گند زدی آره؟
ـ نه بابا فقط گفت یکی از لباسای تو ویترین اضافی.
- آهان... خیلی خوب من دارم میام دسته چکم جا مونده،بعد از اونم باید برم جائی کار دارم معلوم نیست کی برگردم.
-درست... مشتاق دیداریم،م جون اگه خدا بخواد امروز دیگه حقوق میدی نزدیک ۲ هفتست داره میگذره ازش؟
- حالا بیام ببینم چی میشه باید حساب کتاب کنم.
-یعنی امروز حقوق...بییییییییییییییییییییییییییییییب.
همیشه موقع حقوق دادن بامبول بازی در می آورد.خدا میدونه چه آدم دغل باز و مظلوم نمائی بود.
دیگه یواش یواش قصد عزیمت به دست به آب داشتم که سحر(یکی از همکارا)رو صدا کردم گفتم یه دقیقه هوای مغازه رو داشته باش تا من برگردم.اومدم که برم صدای بسته شدن درب دستشوئی اومد،فهمیدم یکی رفته،بعد از ۱۰ دقیقه در دستشوئی باز شد. پریسا خانوم اومد بیرون،منو که دید جا خورده بودخیلی باحال بود هل کرده بود ،همه بزک دوزکاش پاک شده بود،داخل دستشوئی رو نگاه کردم ،دیدم که بله با یکی ازبچه های بالا آره....![]()
بیچاره رنگش شده بود عینهو مید.اون آقاه که باهاش تو wcبود رفت بالا. وقتی اون رفت منو کشید کنار به زمین و زمان قسمم داد که به هیچ کس چیزی نگم. منم گفتم اگه میخوای لو نری باید هر روز بستنی مهمونم کنی(اولش می خواستم بگم ناهار
ولی دیدم خیلی ستم،یکیم بی انصافی)اون بدبختم زبون به دهن گرفت.بعد بهش گفتمwcجای اینکارا نیست، لا اقل میرفتین یه جای ...بگذریم.
خلاصه چه دردسرتان بدهم...
ساعت 7:30بود که م.ف اومد،طبق معمول نه سلامی نه علیکی یه راست رفت سراغ گاوصندوقش دسته چکشو برداشت تا اومد بره گفتم:سلام آقای ف...
_ گیرم که علیک زود کارتو بگو کار دارم.
_ میشه در مورد حقوقم صحبت کنیم؟![]()
![]()
_ نخیر، نمیشه من کار دارم،صبر میکنی من میرم میام بعد تازه باید در موردش حرف بزنیم.
_شما برید کی تشریف میارید انشا الّله؟
_ معلوم نیست.
-
یعنی تا 9 نمیاین؟
_احتمالا.
_ولی من باید 9 برم که تا 10 خونه باشم.نمی تونم دیروقت برم خطرناکه.
_صبر میکنی تا من بیام هر چقدر هم دیر شد واستا،آژانس میگیرم با آژانس میری خونه،دیگه حرف نزن که خیلی دیرم شده.
من به خیال اینکه ایشون آژانس میگیرن،صبر کردم. ساعت 9:45 اومد .خوشحال شدم گفتم حتما می خواد حقوق بده،مثل همیشه اخماش تو هم بود،
_م جون می خواین حقوق بدین؟
_من غلط بکنم،فعلا از پول خبری نیست فردا چک دارم.
_(می دونستم اینو میگه)خوب پس من زنگ بزنم آژانس بیاد .
_چی آژانس برا چی؟ الان بری تا 10:30 خیلی طول بکشه تا 10:45 دقیقه میرسی.
_
شما خودتون گفتید آژانس میگیرید،تازه از اول قرار ماتا ساعت 9 بود.
_ حالا مگه چقدر دیر کردم همش 45 دقیقه،نترس بابا هیچیت نمیشه،در ضمن برا من بلبل زبونی نکنی.
_چه بلبل زبونی،.......باشه من میرم ولی... هیچی.
_ولی چییی؟؟؟؟
ادامه دارد...
|
|
(یه ۲۰۶ آلبالوئی )بووووووووووووووووووق...
مستقیم؟؟
ببا بالا جیگر...(یه پیکان سبزداغون)
مستقیم؟؟
تا انتهای خیابون ۱۰۰۰تومن...(شخصی ،آردی سبز)
مستقیم؟؟
(یه کمری سفید)
ساعت ۹:۲۲ دقیقه...
ای همه وجود من...
من:بله؟؟
م.ف:الو... کجائی تو پس؟؟ میدونی ساعت چند؟؟
من:به خدا منتظر تاکسیم نیم ساعت کنار خیابون منتظرم ولی ماشین نیست...
م.ف:من نمی دونم، تو الان باید مغازه باشی همه بازن غیر از تو!امروز تکلیفتو روشن می کنم .
بوووووووووووووووووووق...
من:م جون باور کنید من از کی تا حالا اینجا تو سرما وایستادم خوب وقتی ماشین نیست من چی کار کنم نمی تونم که نیترو بزنم...
م.ف:من این حرفا حالیم نیست از حقوقت کم میکنم.
من:م جون شما ۱ دقیقه گوش کنید.
م.ف:گوش نمی کنم بهتر زودتر بری مغازه تا نظرم عوض نشده و به جای کسر از حقوق اخراجت نکردم.
من:اخه... الو ...بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب...
در حالی که تند تند راه میرم.با دست ،اشاره به مستقیم می کنم...یه پراید هاشبک مشکی!
مرد میانسال نیمه کچل با موهای سفید و ریش (مثلا)پرفسوری.مستقیم تا کجا؟؟
من:تا سر "م"...
بیا بالا
در حالی که نیشم تا بنا گوش باز و خدا تبارک الله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ مرتبه شکر می کنم که اخراج نشدم فقط کسر از چندر غاز حقوق داشتم،میشنم عقب رو به آینه راننده.
بعد از ۱دقیقه پشت چراغ.
راننده:سر کار میری؟
من:(با تاخیر)بله.
راننده:شغل شریفتون چیه البته اگه فضولی نباشه ها؟
من: با یه نگاه چپ تو آئینه(شغل بیشرف )فروشندگی.
راننده:خوب کجا اونوقت؟
من:با لحن نسبتا خشن یه جا از زمین خدا.
راننده:دانشجوئی؟؟
من:شما مفتشید آقا؟؟
راننده: چرا ناراحت میشی من که چیزی نپرسیدم،حالا چرا اینقدر بد اخلاقی یه کم خوش اخلاق تر باش.
من:بله؟؟![]()
راننده:میگم من یه مغازه تو "م.ن" دارم یه فروشنده خوشگلو و جوون و خوش اخلاق مثل تو می خوام.اینم شمارم خواستی زنگ بزن فقط ۱۰ به بعد زنگ نزن جلو زنم تابلو میشه.
من:ببخشید جناب مثل اینکه اشتباه گرفتی،بیا کرایت،نگه دار بقیرو پیاده میرم...
راننده:مگه چی گفتم خوب زنگ نزن بزار برسونمت...
من:نخیر لازم نکرده بهت میگم نگه دار.
راننده:خیلی خوب چرا آتیشی میشی!!
درو محکم می کوبم ،عوضی،کچل،پررو،بی ناموس،ک و ن ی،...
ای همه ی وجود من،نبود تو نبود ...
من:بله؟؟![]()
م.ف:مثل اینکه خیلی دوست داری اخراج شی نه؟؟
من بی نوا: نه به جان...
م.ف:بسه دیگه ،خفه، حالی بگیرم ازت. کی میرسی خبرت؟؟
من:۵ دقیقه دیگه.
م.ف:معلوم نیست چه غلطی میکنه دختره ی لاشی،گوش بگیر ببین چی میگم امروز قراره از اماکن بیان.وقتی رسیدی پسترها رو جمع می کنی،همه مانکنارو می پوشونی،همه لباس سکسیارو هم از تو ویترین جمع می کنی.
من: آخه ویترین خراب میشه...
م.ف: درک، جهنم و ضرر کاری که بهت گفتمو بکن.
من:چشم
م.ف: گورتو گم کن زودتر ... بییییییییب
هنوز در پاساژ پائین.
ج.م(یکی از بچه های پاساژ):آخه چرا این قدر زود میای؟
من: فضولیش به تو نیمده.
ج.م: نیا تو تازه تی کشیدم.جدا صبح خروس خون می زنی بیرون که چی؟
من: برو بابا دلت خوش.
ج.م: نه جدی!
من: میگی چی کار کنم همین جوریش میگه دیر میای،تازه امروز برام کسر از حقوق برید.
ج.م(با خنده): عجب یزیدی.نرو خواهشا تازه تی کشیدم الان سهرابی(کار فرماش) کلمو میکنه.
من:بکش کنار حوصلتو ندارم،برقای پائینو بزن
ج.م(با خنده) :عمرا
من:ج بزن اصلا حس شوخی ندارم ،کلی کار دارم قرار از اماکن بیان.
ج.م:جون من ؟!!راست میگی؟از کجا می دونی؟
من: دروغم چیه.م.ف گفت.
ج.م: اه.. اه... من برم، بیا برق پائینو میزنم.
درو باز می کنم،یه میز پر از لباس ،کیسه سیاه جنسا اونور،مانکنای بدون لباس این ور،شیشه کثیف مغازه...وای خدا کاش چند تا از اون فرشته ها که شبا موقعی که کفاش خوابیده میومدنو کفشاشو می دوختن، الان میومدن کمک من.
تلفن:درینگ...درینگ
شماررو نگاه میکنم ،وای خودشه،مصیبت،حقارت...بله:الو... بالا خره جنازتو رسوندی،خیلی خوب برو ...راستییییی....همه قفسه هارو هم تمیز کن امروز نوبت تو پائینو تی بکشی![]()
من: باشه چشم،امر دیگه ای نیست؟؟
م.ف: نه فعلا ...بییییییییییییییییییب
مرتیکه ج ا ک ش ،...فکر کرده من کلفتشم اینجا ،معلوم نیست خدمتکار گرفته یا فروشنده!
صدای پا میاد.خودشه،با همون کفشای تق تقیش ،همیشه همینارو می پوشه برا اینکه نشون نده نصفش زیر زمین ،ارتفاع پاشنه های کفشش از ارتفاع برج ایفل هم بیشتر،با همون مانتوی مخمل مشکی و طبق معمول همون مقنه ی مثلا دانشجوئیش. چراغ مغازه روبرو روشن شد.
داری شیشه پاک میکنی؟تو باید به جای فروشندگی میرفتی شیشه پاک کنی آخه تو این زمینه خیلی مهارتت زیاده هر وقت میام اینجاکلم میخوره به درتون.
از رو صندلی میام پائین، بایه لبخند کوچولو حاصل از نارضایتی وجود نامبارکش:2 کلام بشنو از مادر عروس.
پریسا:چطوری؟
من:معلوم نیست؟؟
پریسا:چرا خداوکیلی معلوم که امروز از اون یکی دنده بلند شدی ،حالا چرا اینقدر میسابی این شیشه هارو بابا رنگشون رفت ولش من که سال به 12 ماه دست به شیشه های ویترین نمیزنم.
من:(تو دلم آره جون خودت)
ادمه دارد...

